رد پرچم بر آب

رد پرچم بر آب


غروبْ آرام و کش‌دار بر شانه‌های خلیج فارس می‌نشست. نور خورشید پیش از آن‌که در آب فرو رود، خود را روی امواج آب تکثیر کرده بود؛ هر موج تکه‌ای از آتش نرم و زرین را با خود به جلو می‌برد. صدای مرغان دریایی که پیش از تاریکی به پرواز درآمده بودند، موجب دلتنگی ساحل‌نشینان بندر ریگ می‌شد. ساحل آرام بود و دود ملایم آتشی که بر آن ماهی کباب می‌شد، در هوا می‌پیچید.

در واپسین روزهای تابستان 1144، میرمهنا کنار آتش نشسته بود و سیخ را آهسته می‌چرخاند تا ماهی نسوزد. پارچه‌ای سبز به بازویش بسته بود؛ پارچه‌ای که بیش از آن‌که زینت باشد، یک نشانه بود؛ نشانه‌ای بی‌صدا از تعلق او به نگهبانان دریا و ساحل.

صدای جلزولز چربی که روی زغال می‌ریخت، با ضرباهنگ موج‌ها درهم می‌آمیخت. دوستش که کمی آن‌طرف‌تر، روی شن‌های گرم نشسته بود و نگاهش میان دریا و آتش رفت‌وآمد می‌کرد، گفت: «امروز دریا انگار مهربون‌تره… انگار هیچ‌چیز نمی‌تونه این آرامش رو به هم بزنه.»

میرمهنا بی‌آن‌که نگاهش از دریا جدا شود، لبخند کم‌رمقی زد و گفت: «دریا خودش رو همیشه همین‌طور نشون می‌ده، اما هر موجش رازی داره و هر رازش قصه‌ای… بعضی وقت‌ها قصه‌هاش خونیه.»

دوستش تکه‌ای از ماهی را جدا کرد و در‌حالی‌که در آن می‌دمید تا خنک شود، گفت: «کاش این‌بار قصه‌ش فقط همین باشه؛ نون و نمک و آرامش.»

باد ناگهان تغییر کرد. نه تند شد، نه سرد، اما بویی آورد که به این ساحل تعلق نداشت. دوستش لقمه را نیمه‌کاره رها کرد. چشم‌هایش باریک شد. دستش را سایه‌بان پیشانی کرد و به افق خیره ماند. «اونجا رو ببین.»

میرمهنا سر بلند کرد. خط افقْ دیگر آن خط ساده و بی‌دغدغه نبود. لکه‌هایی تیره، آرام و سنگین، از دل نور بیرون می‌آمدند و هر لحظه بیش از پیش رخ می‌نمودند؛ بدنه‌هایی بلند، دکل‌هایی چون نیزه و بادبان‌هایی که نور غروب را می‌بلعیدند.

میرمهنا آرام از جا برخاست. سیخ را در شن فرو کرد. چند قدم جلو رفت. چشم‌هایش تیز شد. «کشتیها رو!»

سکوتی کوتاه میانشان افتاد.

دوستش این‌بار با صدایی کم‌جان‌تر گفت: «تجاری نیستن… هستن؟»

میرمهنا سرش را کمی کج کرد، انگار که می‌خواست از فاصله‌ای دور، حقیقت را از دل سایه‌ها بیرون بکشد. «نه.»

مکثی کرد.

«سه تا کشتی جنگیه…هلندی‌هان.»

موجی به سمت ساحل دوید و چیزی در گوش آن گفت. اضطرابی به جان ساحل افتاد. ساحل به خود لرزید.

دوست میرمهنا از جا پرید. «یعنی… دوباره؟»

میرمهنا دیگر نه به آتش نگاه می‌کرد، نه به ماهی و نه به غروب. همه‌چیز برایش در یک نقطه جمع شده بود: کشتی‌هایی که می‌آمدند تا چیزی را بگیرند که مال آن‌ها نبود.

با صدایی مصمم که جایی برای تردید باقی نمی‌گذاشت، گفت: «برو و هرکی رو دیدی، خبر کن. بگو کشتی‌های بیگانه دارن می‌رسن. کسی معطل نکنه. هرکی رو دیدی، به‌خط کن. زود باش.»

دوستش لحظه‌ای مکث کرد، انگار هنوز میان بوی ماهی کباب‌شده و طعم شیرین آرامش گیر کرده بود. قیچی تیز نگاه میرمهنا تردیدش را برید.

پرسید: «سلاح؟»

میرمهنا گفت: «هرچی هست؛ تفنگ، شمشیر، حتی چوب. مهم دستیه که می‌گیرتش.»

دوستش دوید. رد پاهایش روی شن‌ها نقش بست و او در اندک زمانی از نظر ناپدید شد.

میرمهنا تنها ماند، اما تنهایی‌اش از جنس سکوت نبود. دریا پشت سرش نفس می‌کشید. موج‌ها یکی‌یکی جلو می‌آمدند و عقب می‌رفتند، انگار که خود خلیج فارس هم از دیدن این مهمانان ناخوانده بی‌قرار شده بود. میرمهنا به سیاهی‌های کوچک مانده بر افق که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند و در چشم او تجسم شیاطین شناور دریا بودند، خیره ماند. هنوز صحنه‌های حملۀ پیشین و هجوم به بومیان جنوب در همین ساحل جلوی دیدگانش بود. دفعۀ قبل آماده نبودند و نمی‌دانستند که مهمانان ناخوانده نمک می‌خورند و نمکدان می‌شکنند و حرمت صاحبان ساحل و دریا را نگاه نمی‌دارند. اما این بار فرق می‌کرد.

خم شد، دستانش را در شن‌های ساحل فرو برد. دانه‌های شن میان انگشتانش به‌نرمی می‌لغزیدند. دستش را مشت کرد، آن را نزدیک صورتش آورد و نفسی عمیق کشید. جانش از بوی آشنا و مرطوب شن‌های ساحل لبریز شد. زیر لب زمزمه کرد: «این خاک جای بیگانه نیست.»

کشتی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند و بادبان‌ها بیش از پیش رخ می‌نمودند. حتی شاید مردانی که بر عرشه ایستاده بودند نیز دیده می‌شدند؛ مردانی که خیال می‌کردند این ساحل، فقط یک نقطه روی نقشه است که باید فتح شود؛ جایی برای سیراب کردن عطش سوداگرانی که از آن سوی آب‌های جهان هفته‌ها بر پهنۀ اقیانوس‌ها رانده بودند و برای تصرف این زمین و غنایم آن رویاها در سر داشتند. اما این ساحل، تنها یک نقطه روی نقشه‌های جغرافیایی نبود، بلکه تا ساعاتی دیگر امتدادی به پهنۀ تاریخ دریا می‌یافت.

صدای پاها کم‌کم بازگشت. مردم از راه رسیدند؛ پیر، جوان، ماهیگیر، تاجر و هرکه دلش به این آب و خاک بند بود. برخی تفنگ داشتند، برخی شمشیر و بعضی فقط دستانی گره‌کرده. بر بازوی یکی پارچه‌ای سرخ بسته شده بود که سرخی‌اش در نور خورشید دوچندان می‌نمود. دیگری تکه‌ای پارچۀ سبز به سرِ نیزه‌اش گره زده بود که در باد آرام تکان می‌خورد.

یکی نفس‌زنان گفت: «دوباره اومدن؟»

دیگری جواب داد: «این دفعه دیگه فرق می‌کنه.»

میرمهنا پیشاپیش جمع ایستاد، با قامتی راست و چشمانی نافذ که انگار تمام ساحل و دریا را می‌پایید. نسیم خنکی که از سمت دریا به ساحل می‌وزید، دنبالۀ بازوبند سبزش را می‌رقصاند و پیامی از امید و استقامت را به گوش یارانش می‌رساند.

هر جنبش میرمهنا و هر حرکت سادۀ او، حضورش را به نیرویی محسوس بدل می‌کرد؛ مردمی که پشت سرش ایستاده بودند، ناگهان دریافتند که در کنار او، هر تردید و ترسی رنگ می‌بازد.

او به دریا و کشتی‌ها نگاهی کرد، سپس انگشتش را به خاک ساحل کشید و با صدایی آرام اما آهنین گفت: «اینجا خانۀ ماست. این خاک، نان و گوشت و پوست ماست. دریا محل ارتزاق ماست. شرف ما در دفاع از این زمین و این دریاست.»

کلماتش با صلابت موجی که به صخره می‌کوبد، در دل همراهانش طنین انداخت؛ گویی چراغ امید در قامت مردی دلاور، در دل‌هایشان روشن شده بود.

کمی مکث کرد، سپس ادامه داد:

«اگه بخوان بگیرنش، باید از جنازۀ ما رد بشن. امشب طوفان به پا می‌کنیم. لنج‌ها رو آماده کنین، باید به پیشواز مهمونامون بریم.»

موجی بلندتر از دیگر موج‌ها اوج گرفت و خود را به ساحل رساند. پاهای میرمهنا و یارانش را بوسید و بازگشت؛ گویا دریا هم به مدافعانش دلگرمی می‌داد.

آتشِ ماهی‌ها، پشت سرشان، رو به خاموشی بود، اما آتش دیگری در چشم‌ها و سینه‌ها شعله می‌کشید.

غروب گرچه پایان یک روز را خبر می‌داد، اما آغاز روایتی بود که در آن آرامشِ سادۀ یک ساحل، جای خود را به ایستادگی داد؛ روایتی از مردانی که نگذاشتند موج‌ها به زنجیر کشیده شوند.

زمان به جلو شتافت، اما دریا همان دریاست.

شب این‌بار گرچه آرام، اما بیدار و هوشیار بود. خلیج فارس زیر آسمانی تیره نفس می‌کشید و نور چراغ‌های دوردست، خطی لرزان روی آب کشیده بود. موج‌ها دیگر آن سبکی غروب‌های کهن را نداشتند؛ سنگین‌تر بودند، انگار چیزی را به خاطر می‌آوردند.

روی عرشۀ یک شناور نظامی مردی ایستاده بود؛ مردی که نگاه نافذش را به افق دوخته بود، همان افقی که قرن‌ها پیش میرمهنا سایه‌های بیگانه را در آن دیده بود. تک‌تک خطوط ریز و درشت پیشانی او، حاصل سال‌ها ایستادگی‌اش زیر آفتاب سوزان و روی تلاطم آب‌های این خلیج برای امنیت سرزمینش بود. پرچم سه‌رنگی که بر سینه‌اش نقش بسته بود در نور کم‌رمق چراغ‌های اطراف، همچون نشانی زنده می‌درخشید. حضور آرام و صبور او، گرمابخش دل‌های نیروهایش بود.

یکی از نیروها نزدیک شد: «سردار، ناوهای آمریکایی دارن نزدیک می‌شن. مسیرشون مستقیمه.»

سردار تنگسیری لحظه‌ای سکوت کرد. صدای امواج مانند نجوایی از گذشته بالا آمد.

پرسید: «مختصات؟»

«در محدودۀ تنگه هستن. اگه جلوتر بیان، وارد آب‌های ما می‌شن.»

سردار نفس عمیقی کشید. نگاهش از افق جدا نشد. سال‌ها خود را برای این لحظه آماده کرده بود. هنوز طنین صدای آرام‌بخش فرمانده که در جلسه‌ای خصوصی گفته بود «این بار اگر بیگانه اشتباه کند، عاشورایی می‌جنگیم» در گوشش می‌پیچید.

«به حول و قوۀ الهی هیچ کشتی جنگی نزدیک نمی‌شه. به همۀ نیروها آماده‌باش کامل بدین.»

پلک‌‌های سردار برای لحظه‌ای روی هم نشست و مرغ خیالش به سال‌هایی پر کشید که هنوز از آن‌ها بوی گچ و تخته سیاه به مشام جانش می‌رسید.. خودش را دید که پشت میز چوبیِ و کهنۀ کلاس «تاریخ مقاومت‌های مردمی در خلیج فارس» ایستاده بود؛ کلاس کوچکی در ساختمان آموزشی پایگاه دریایی بندرعباس که افسران جوان در آن آموزش می‌دیدند. پنجره نیمه‌باز بود و از لای آن، آفتاب تنبلِ زمستانی روی صورت شاگردانش می‌افتاد. با گچ روی تخته نوشت: «رئیس‌علی دلواری – ۱۲۹۴». بعد بی‌آن‌که نگاهش را از چشمان کنجکاو شاگردانش بگیرد، از روزی گفت که بوشهر زیر سایۀ سنگین کشتی‌های بیگانه فرو رفته بود و مردی از تنگستان، با تعداد اندکی تفنگچی، در برابر این بیگانگان ایستاد؛ مردی که راه نخلستان‌ها را بلد بود، راه پیچ‌وخم دره‌ها را و مهم‌تر از همه، راه ترس انداختن در دل دشمنی را که خیال می‌کرد در این خاک غریب نیست،

 در ذهن سردار، تصویری تکرار می‌شد: شبی گرم، بادی که از سمت دریا می‌وزد، صدای آرام گام‌هایی که در شن فرو می‌رود و مردانی که در سایۀ نخل‌ها پنهان شده‌اند؛ مردانی که با اشارۀ کوتاه رئیس‌علی، از تاریکی جدا می‌شوند و به قلب اردوگاه دشمن می‌زنند. سردار به شاگردانش گفته بود که گاهی تفاوتِ «ماندن» و «رفتن»، نه در قدرت اسلحه، بلکه در میزان دلبستگی به زمینی است که زیر پای توست.

در خاطرات سردار، نامِ «زائر خضرخان تنگستانی» همواره با صدایی آرام، اما ژرف‌تر شنیده می‌شد؛ همچون نوایی که فریاد نیست، اما در گوش جان می‌نشیند و ماندگار می‌شود. روزی به شاگردانش گفته بود که مقاومتِ جنوب، روایتِ یک قهرمانِ تنها نبود؛ پشت هر حماسه، مردانی ایستاده بودند که شاید نامشان بر سنگی حک نشود و تصویرشان در قاب‌ها نماند، اما ستون‌های خاموشِ آن ایستادگی بودند.

زائر خضرخان را این‌طور توصیف می‌کرد: مردی که بیش از آن‌که شمشیر را بالا بگیرد، دل‌ها را به هم پیوند می‌زد، قبایل را دور یک آتش می‌نشاند و در مواجهه با تهدید و تطمیع، تنها سکوت می‌کرد، نگاهش را به دوردست می‌دوخت و در نهایت، آرام می‌گفت: «این خاک صاحب دارد.» آن روزها سردار این جمله را فقط به‌عنوان یک تصویر شاعرانه دوست داشت؛ اما حالا در آستانۀ رویارویی با اهریمنی دیگر و در زمانه‌ای دیگر، درمی‌یافت که چرا این حکایت‌ها هرگز رهایش نکرده‌اند. نه به این سبب که می‌خواست شبیه قهرمانان کتاب‌های تاریخ باشد، بلکه چون حس می‌کرد میان آن مردان و خودش رشته‌ای ناپیداست؛ رشته‌ای که از میان گردوغبار نخلستان‌های ۱۲۹۴ به اکنون کشیده می‌شد و در تاروپود جان او می‌تنید.

در ساحل، نور چراغ‌ها به‌نرمی بر چهرۀ مردمی می‌افتاد که گرد هم آمده بودند؛ مردمی مصمم، فرزندان همان ماهیگیران، بازرگانان و بومیان این دیار. بر بازوهای کسانی که لباس نظامی به تن داشتند، همان سه رنگ دیده می‌شد: سبز، سرخ و سپید. سبز به رنگ درخت ایمان و امیدی که در دل داشتند، سرخ به رنگ خون دل‌هایی که خورده بودند و سپید به پاکی دل‌هایشان.

کسی از میان جمع گفت: «این دریا همون دریاییه که میرمهناها و رئیس‌علی دلواری‌ها ازش حفاظت کردن، حالا نوبت ماست.» دیگری گفت: «بله برادر، حالا نوبت ماست که تاریخ‌سازی کنیم. ان‌شاءالله که پیش مردم سربلند باشیم.» زمزمه‌هایی درگرفت، زمزمه‌هایی که می‌رفت به فریاد بدل شود، دل‌ها جمع‌‌تر و گرۀ مشت‌ها محکم‌تر شد.

شناورها روی آب صف کشیده بودند. بر فراز هر شناور، پرچم‌های سه‌رنگ ایران در نسیم آرام دریا به‌زیبایی می‌خرامیدند. دریای پهناور زیر سایۀ آسمان بی‌کران آرمیده بود، امواج بر سطح آب به‌نرمی می‌لغزیدند؛ اما هر موج، گویی خبر طوفانی نزدیک را در دل پنهان داشت.

صدای بی‌سیم‌ها در فضا ‌پیچید، اما هنوز سکوت دریا و انتظار نیروها سنگینی می‌کرد. سردار تنگسیری بی‌سیم را به دست گرفت و آرام و مطمئن گفت: «عملیات بستن تنگه را آغاز بفرمایید. یا فاطمه الزهرا. یا فاطمه الزهرا. یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها.»

غریو موشک‌ها از زمین و آسمان بلند شد؛ گویی محشر کبری برپا شده بود. آسمان خلیج با ردهای سپید و پیاپی موشک‌ها شکافته می‌شد و هر خط روشن، چون زخمی بر دل تاریکی می‌نشست. موج‌ها هراسان سر بر پهلوی شناورها کوبیدند و لحظه‌ای بعد، سر فرود آوردند و تسلیم ارادۀ ساحل‌نشینان شدند.

نیروها سر برآورده و به خط سپید موشک‌ها در آسمان خیره شدند؛ هر خط درخشانْ، آتشی را در قلب‌هایشان روشن می‌کرد که آن‌ها را برای مرحلۀ بعدی عملیات، مصمم‌تر می‌ساخت؛ آتشی که گویی بر عزم آهنین آن‌ها دمیده می‌شد. نفس‌ها به هم گره خورده بود.

یکی از نیروها زیر لب گفت: «حس می‌کنم میرمهنا اینجاست.»

دیگری پرسید: «میرمهنا؟»

لبخند زد: «آره میرمهنا. قصه‌شو که برات گفته بودم… همون قهرمان محلی‌مون. حس می‌کنم هنوز اینجاست.»

باد با شدت بیش‌تری وزید و پرچم‌ها را بر فراز شناورها به جنبش درآورد. با هر وزش گویی قصه‌ای از گذشته را بازگو می‌کرد. سبز، سفید، سرخ؛ این‌بار نه جدا از هم، که در پیوندی ناگسستنی، چون نغمه‌ای واحد که از میان طبل‌های بومیان ساحل و نواهای حماسی آن‌ها برمی‌خاست و در طول تاریخ طنین می‌افکند. هر حرکت پرچم در باد، هر موجی که به ساحل می‌خورد، گویی پژواک همین نغمۀ تاریخی بود.

خلیج فارس انگار با هر موجی زیر لب تکرار می‌کرد:

اینجا همیشه خانۀ کسی بوده که از آن جانانه دفاع کرده است.


جستاری از سید علی مرعشی

راه ارتباطی با نویسنده: a.marashi110@gmail.com

پیشنهاد آکادمی حکمت به شما

ریال669,000
دوره Shii Religious Authority, Ijtihād and Fatwā

Shi’i Religious Authority

« » صفحه 1 / 19

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ورود | ثبت نام
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
رمز عبور را وارد کنید
رمز عبور حساب کاربری خود را وارد کنید
برگشت
درخواست بازیابی رمز عبور
لطفاً پست الکترونیک یا موبایل خود را وارد نمایید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید برای شماره موبایل شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ایمیل بازیابی ارسال شد!
لطفاً به صندوق الکترونیکی خود مراجعه کرده و بر روی لینک ارسال شده کلیک نمایید.
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد