اروین یالوم داستاننویس متبحری است، البته نه به معنای کلاسیک داستاننویسی، بلکه به این معنا که ایدههای رواندرمانگرایانهی خود را در قالب داستان بهخوبی به تصویر میکشد. بهترین ایدهها وقتی با رویهای هوشمندانه و بهره بردن از بستر داستان و بیان مقدمات و جزئیات برآمده از دل زندگی واقعی همراه شوند، دیگر فقط یک نظریهی خشک روی کاغذ نیستند، بلکه تبدیل به روایتی میشوند که سیر کاویدن باورها و روح و روان فرد را باورپذیر میکنند. یالوم میداند که چگونه ایدهی خود را با عنصر درام زنده کند و گرما بخشد تا مخاطب آرامآرام درهای روح خود را به روی او باز کند؛ گویا بیماری که با سخنان افسونگر رواندرمانگری ماهر، در یک قرار عصرانهی پاییزی دست از محافظهکاری برمیدارد و سفرهی دل پیش او باز میکند. افکار، احساسات و عواطف ما آدمها، ساکن و بیحرکت نیستند و در طول زمان تغییر میکنند. این دگرگونی خود را در مواضعی مانند شک، جزماندیشی و یا تعالی نشان میدهند.
فرستههای نقد کتاب من در کمال فروتنی بیان خلاصهای از کتاب نیست، بلکه جستن مسئلهای از دل کتاب و صحبت راجعبه آنها به بهانهی خوانش اثر است. همانطور که از نام کتاب برمیآید، نویسنده قرار است در جایجای کتاب و یک فصل در میان، زندگی آرتور شوپنهاور، فیلسوف معروف آلمانی و زمینههایی که موجب پیدایش افکار و باورهای او شد را با دیدهای تحسینبرانگیز، گاهی منتقدانه و گاهی مشفقانه بیان کند. شوپنهاور هر که بود و هرچه گفت، برای من همان فردی است که در دل جمع نمیگنجد، همانی است که بیش از همه با لطایف آشناست، اما زمختی برخوردش همه را از خود میراند. همو که از همه بیشتر سینه را با درد عشق آشنا کرده است، اما در ظاهر خود را بیتفاوتترین نشان میدهد، همان تنهاترین تنها در محاصرهی جمعی که فرسنگها با افق نگاه او فاصله دارند. هرچند که این افق بر لبهی پرتگاهی قرار گرفته است که هر لحظه سعادت دنیوی و اخروی او را تهدید میکند.
اروین یالوم داستان خود را با روایت زندگی استاد رواندرمانگر در حال مرگی آغاز میکند که وقتی خود را نزدیک به خط پایان زندگی مییابد، با مشکلی اگزیستانسیالیستی و تهدیدی وجودی مواجه میشود و بوی نمناک شک به زندگی و دستاوردهای شغلی و هر آنچه پیشتر در مقام رواندرمانگری کرده است، رسوخ میکند. آنهایی که کتاب پیشین این نویسنده یعنی رواندرمانی اگزیستانسیالیسم را خواندهاند، ناخودآگاه متوجه میشوند که دوباره رد پای مرگ و این معمای دیرینهی هستی در آثار یالوم پیدا میشود. اکنون که تاحدودی در جریان زمینهی داستان قرار گرفتیم، به این مناسبت به نقد بخشی از آن میپردازیم.
فیلیپ… گفت: «هرچه دلبستگیهای فرد بیشتر باشد، زندگی کمرشکنتر میشه. شوپنهاور و بوداییها هر دو معتقدند فرد باید خود را از دلبستگیهاش جدا کنه و…» صفحهی ۱۶۴
این گزاره حاوی آموزهای اخلاقی و درمانی برای حل یک مشکل است که یادآور شعر معروف باباطاهر عریان است:ز دست دیده و دل هر دو فریادکه هرچه دیده بیند، دل کند یادو در ادامه، راه حل را چنین عنوان میکند:بسازم خنجری نیشش ز پولادزنم بر دیده تا دل گردد آزاد (دوبیتی/۲۳)
دانشمندان اخلاق و عرفان اسلامی نیز وجود این دوگانگی میان تمایلات انسانی و سعادت او را تأیید کردهاند، اما بهتبع بزرگان دین خود رویکرد و راه حل دیگری را برگزیدند. از نظر آنها جدایی و استقلال کامل از دلبستگیها نه ممکن است و نه مطلوب و گزارهی «جلوگیری از دلبستگی» به یک معنا درست و به معنایی دیگر اشتباه است. معنای نادرست آن است که برای جلوگیری از دلبستگیهای دنیوی مانند پول، عشق زمینی و … باید خرقهی درویشی به تن کرد و راهی بیابان شد و بدوی زندگی کرد تا در معرض این قبیل تعلقات قرار نگیریم. در مثال عشق زمینی برای وابسته نشدن به زن، باید قید ازدواج و تشکیل خانواده را زد، کما اینکه برخی کشیشها در مسیحیت چنین رویهای را در پیش گرفتند و فرجام فاجعهآمیز آن در تاریخ ثبت شد.
ایدهی اسلامی یکی از هماهنگترین راهکارها برای سلامت روح و جسم است. براساس این ایده کامروا شدن از هر آنچه برای رشد جسمی و روحی ضرر نداشته باشد، مطلوب است و جهتگیری فردی و اجتماعی باید در راستای استفاده از مواهب و آفریدههای این جهان آبی-خاکی باشد. البته این نظر با یک پیوست همراه است که بر اساس آن دست آدمی بر مواهب دنیا قرار دارد، اما چشمان او به افق فردا دوخته میشود. گویا در عین استفاده از این خواستنیها باید به گذرا و فانی بودن آنها التفات داشت. به قول حضرت ابوتراب (ع): إِنَّ لِلَّهِ مَلَكاً يُنَادِي فِي كُلِّ يَوْمٍ لِدُوا لِلْمَوْتِ وَ اجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ وَ ابْنُوا لِلْخَرَابِ. (حکمت ۱۲۷ نهجالبلاغه) [و فرمود:] خدا را فرشتهاى است كه هر روز بانگ بر مىدارد: بزاييد براى مردن و فراهم كنيد براى نابود گشتن و بسازيد براى ويران شدن ) .ترجمهی مرحوم شهیدی، ص ۳۸۵
در این تعبیر عجیب هم دستور به ساختن و زایش و زندگی است و هم تذکر به عاقبتاندیشی و حقیقت زندگی که مالاندوزی و فرزندآوری هم وجود دارند و هم ندارد. به تعبیر برخی از دانشمندان فلسفه، اینها شبیه سایه هستند که قوام و وجود مستقلی از خود ندارند و اگر صاحب سایه نباشد، گویا سایه هرگز نبوده است. البته ما زندگی در جهان سایهها را بیاثر و بیهدف نمیدانیم، اما هوشیاریم که ورای این سایهبازی، حقیقتی برتر وجود دارد. این رویکرد اسلامی تنظیمکنندهی بسیاری از رفتارها، کنشها و واکنشهای مردمی است که نه دورهی رواندرمانی رفتهاند و نه پای کرسیهای روانشناسی عمر گذراندهاند.
در انتهای نسخهی کتابِ من فصلی وجود دارد که نویسنده در آن از دلایل نوشتن این اثر پرده برمیدارد. او به کتاب معروف «رواندرمانی اگزیستانسیالیسم» اشاره میکند که کتابی با محتوای علمی و برای دانشجویان و رواندرمانگران نوشته شده بود، اما یالوم به هر صورت در آن کتاب موفق به نمایش ویژگیهای واقعی یک دورهی رواندرمانی در بستر زندگی نشده بود. ازاینرو، او به نوشتن درمان شوپنهاور همت گمارد.
ایدهی یالوم در درمان شوپنهاور این است که بسیاری از مشکلات روحی فرد در بستر اجتماع و روابط اجتماعی شکل میگیرد. بنابراین شناخت و تشخیص این مشکل در جلسات رواندرمانی و پرده برداشتن از لایههای عمیق آن در جلسات و در معرض افکار و احساسات شدید دیگران قرار گرفتن، ممکن میشود. گویا به بیمار بگویند رفتار و احساسات آزاردهندهای که داری را در بستر جامعه پیدا کردهای. حالا برای درمان باید نسخهای شبیه جامعه را برای تو تدارک ببینیم تا دوباره درمعرض بروز آن احساسات و افکار قرار بگیری و با خود مواجه شوی و سپس برای درمان اقدام کنی. در این روش، جامعۀ شبیهسازیشده بهسان آینهای است که فرد میکوشد کجیهای خود را در آن بیابد و راست کند.
نقدی کوتاه بر این ایده:
اصل این ایده جالب مینماید و حتی این نظر که بسیاری از افکار و احساسات آدمی بازتابی از روابط او در طول زندگیاش با انسانهای اطراف و یا شرایط زندگی بوده درست است، اما در عمل، ایجاد این شبیهسازی واقعاً دشوار است. چگونه میتوان جمعی را برگزید که شبیه جامعهای باشد که بیمار شخصیت خود را در مرحلهی قبل با آنها توسعه داده است؟ چه تضمینی وجود دارد که بیمار در این جمع جدیدی که کاملاً ایزوله نیست، دچار مشکلات و تعارضات روحی جدید نشود؟ حتی اگر رواندرمانگر متبحر باشد نیز امکان بروز مشکلات جدید وجود دارد. کدامیک از مشکلات روحی فرد در یک دورهی درمان از عمق و درون فرد به سطح کنشها و صحبتهای او راه مییابند تا رواندرمانگر بخواهد در طول درمان روی آن مشکل تمرکز کند؟ آیا رواندرمانگر احاطهی کاملی بر این موضوع دارد و یا این مسئله منوط به اتفاقات و موضوعات مطرحشده در هر جلسه است و به نوعی بخت و اقبال هم در این ماجرا دخیل است؟
سؤالات و تردیدهای دیگری نیز در رابطه با مشکلات رواندرمانی وجود دارد که میتواند افرادی که خواهان رسیدن به درمان واقعی و دائمی هستند را دچار تردید کند. از آنجایی که در عصر انقلابهای فناورانه هستیم، شاید ایدهای مانند خوابهای تلقینی فیلم اینسپشن کریستوفر نولان و دستکاری ضمیر ناخودآگاه فرد، حتی اگر در آینده به وقوع بپیوندد، تضمین بیشتری را پیشکش مراجعین ناآرام مراکز رواندرمانی کند.
نویسنده محترم: جناب آقای سیدعلی مرعشی
راه ارتباطی با نویسنده: a.marashi110@gmail.com